شاید این مدت تنها چیزی که میتونه کاملا بهم انگیزه بده زبان خوندنه
امروز رفتم واسه خودم چند تا از کتاب های تافل رو گرفتم که شروع کنم به خوندن
همه چی خوبه همه چی عالیه
حتی اگه هیچ چیز هم خوب و عالی نباشه، زبان میتونه به من انگیزه ی زندگی بده
آدم باید مواجه بشه:
مثلا من امروز خودمو با تولدی که یک ماه انتظارشو میکشیدم مواجه کردم
یه تولد دو نفره که یک نفره گرفتمش
تولدی که چند روز ازش گذشته و من تنهایی گرفتمش
این کارو کردم که با اون تولد مواجه بشم
بعد از قدم زدن های طولانی توی پارک کنار دانشگاه، و دقیقه ها خیره موندن به کوچه ای که توی اون منتظرم مونده بود، بلاخره تونستم ببینمش
از دور وایساده بود و به من نگاه میکرد
از تصور نگاه مهربونش تپش قلب گرفتم
به جای پاهاش روی زمین، جای پاهاش توی راه دانشگاه و حتی جای خالیش روی صندلی که اولین بار روی اون نشسته بود خیره موندم
به جای خالیش لبخند زدم و رفتم
زمستون گاهی وقتا گرم تر از چیزی میشه که آدم انتظارشو داره
توی این هوای سرد قدم زنان رفتم کافه تهرون
و تولدی رو که قرار بود بگیرم، گرفتم
حالا دیگه هیچ چیز واسه حسرت خوردن باقی نمونده
هم حرف های ناگفته م رو زدم
هم تولد رو گرفتم
حالا دیگه میتونم انگیزه ای که داشتم رو به خودم برگردونم
میتونم با عشق زبان بخونم
میتونم به آینده امیدوار باشم
میتونم هر روز لبخند بزنم
و باور داشته باشم که هنوز آخرش نرسیده
چون پایان هرچیزی خوبه
شب خوش
نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر ۱۳۹۶ساعت 19:34 توسط آبی|
برچسب:
نویسنده: رضا صادقی