هنوز قطره هايي مانده بودند
كه توان باريدن نداشتند.
نميتوانستم لبخند را روي لب هايت ببينم
آن روز
تمام دنيا
شب شده بود!
و
من
خنده اي كه مدت ها نديده بودم را "تصور" كردم
نقاش شدم و
خنده اي كشيدم كه تمام خشم هاي دنيا را "كنار" ميزند
عشق من ♥
لبخند بزن...
لبخندِ تو همه ي دلخوشي من است...
نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر ۱۳۹۶ساعت 15:10 توسط آبی|
برچسب:
نویسنده: رضا صادقی