خرید بک لینک
1
تو آخرين كسى بودى كه لبخند زد
و هر بار كه به تو نگاه ميكردم همچنان لبخند زنان خيره مانده بودى بدون آنكه لبخندت حتى ثانيه اى محو شود
من رفتم و هربار به پشت سر نگاه كردم، تو با لبخند به من نگاه ميكردى و رفتنم را مى پذيرفتى...
تو رفتنم را مى پذيرفتى و همچنان لبخند ميزدى
نه تلاشى براى بازگرداندنم كردى و نه صدايم زدى
فقط نگاه بود و لبخند
لبخند تو همچنان پايدار بود و نگاهِ من پر از اشك و افكارى دردناك كه بدون لبخندت به كجاى دنيا سفر كنم!!!!
تو لبخند ميزدى و من خيره مانده بودم به فرداهاى بدون تو
به فرداهايى كه همين روزها بدون تو تمام ميشود
و قلب شكسته ام بدون لبخندت نمى تپد...
تو لبخند ميزدى، من خشمگين ميشدم از اينكه چطور ميتوانستى انقدر راحت دست روى دست بگذارى و لبخند بزنى در حالى كه من در حال رفتنم
تو لبخند ميزنى و من زار ميزنم از فكر اينكه بعد از من به چه كسى لبخند ميزنى!!!
تو لبخند ميزنى و من هق هق كنان ميروم...
من مى روم، تو زنگ مى زنى و مى گويى برگرد! اگر نباشى من به چه كسى لبخند بزنم؟!!!
و من ميان اشك هايم لبخند مى زنم

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۶ساعت 13:24 توسط آبی|


برچسب: نویسنده: رضا صادقی تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 16:36

صفحه بندی