این چند روز خیلی مهم نیست چی شد
مهم دوشنبه بود که بعد از یه روز سخت، یه کار خوب انجام دادم
دوشنبه یکم روز عجیبی بود
عجیب که نه...
همش بر میگرده به دوشنبه های قبلی...
این دوشنبه ای که گذشت بخاطر دوشنبه های قبل یکم بی حوصله بودم
با یه نفر یکم بحث کردم که دلیلشم ادامه ی بحث دو هفته ی قبل بود... بحثی که خواسته یا ناخواسته ایجاد شده بود و من بحث رو با یه استوپ همیشگی تموم کردم بعد از دو هفته دوباره شروع شد...
اینبار برای اولین بار بود که تصمیم گرفتم بدون درنظر گرفتن منافع شخصی خودم، به منافع دیگران فکر کنم اونم دقیقا توی شرایطی که میتونستم یه چیزی که بهش نیاز دارم رو تقریبا بدون هیچ زحمتی بدست بیارم بدون اینکه کسی بفهمه من چیکار کردم. بدون اینکه هیچکس متوجه بشه... بدون اینکه کسی ضرر کنه...
ولی وقتی خوب به این قضیه فکر کردم فهمیدم که اگر به نفع خودم کار کنم یه نفر هست که میفهمه، شاید هیچی نگه و به روم نیاره ولی ممکنه چیزی رو از دست بده که بخاطرش هیچوقت نتونه منو ببخشه.
وقتی یکم بیشتر فکر کردم فهمیدم یه نفر هست که ضرر میکنه...
بیشتر که فکر کردم دیدم خیلی از کارایی که انسان ها انجام میدن اسمش انسانیت نیست. من چرا باید مثل بقیه باشم؟!!!
با خودم فکر کردم... ۷۵٪ آدم ها به آدم های احمق معروفن. اینا کسایی هستن که میدونن و اشتباه میکنن. ۱۵٪ آدم ها نمیدونن و اشتباه میکنن. فقط ۵٪ آدم ها هستن که میدونن و اشتباه نمیکنن.
به خودم گفتم بلاخره باید از یه جایی شروع کنم. این منم که تعیین میکنم جزء کدوم دسته باشم. این منم که تصمیم میگیرم احمق نباشم.
دوشنبه خودم اون بحث رو شروع کردم و البته همه چیزو درست کردم.
شاید علنا حرفی نزدم ولی تونستم دلایل قانع کننده بیارم.
وقتی صادقانه همه چیزو گفتم و تونستم خوب صحبت کنم، خوشحال شدم... خوشحال شدم از اینکه آدم خوبی بودم...
انقدر خوشحال شدم که به انشای دوران کودکی فکر کردم. به انشای میخواهید در آینده چه کاره شوید؟؟؟
با خودم فکر کردم اگه یه روز به گذشته برگردم با همین عقل یا اصلا اگه یه بچه داشته باشم یه روز که بخواد درمورد این موضوع انشا بنویسه، جوری تربیتش میکنم، جوری بزرگش میکنم که برای این انشا فقط بنویسه: من میخواهم در آینده مانند پدر و مادرم آدم خوبی شوم!
خوب بودن اسمش راحته ولی عمل کردن بهش وجدان میخواد، عشق میخواد، امید میخواد، انگیزه میخواد...
خوب بودن یه هنره که هرکسی نداره.
شب در حالی که واقعا خوشحال بودم ولی ناراحت هم بودم (ناراحت بخاطر اینکه خوب بودن توی اون شرایط واقعا سخت بود) به دکتر قهرمانی ایمیل زدم و همه چیزو بهش گفتم... صبح که بیدار شدم دیدم جواب داده و میگه آفرین من مطمئنم وقتی اینطور بالغانه جلو بری به آدم موفق میشی...
خب بگذریم...
درمورد کتاب هم فکر کنم پیشرفتم داره خیلی بیشتر میشه... نمیدونم ولی اینطور که به نظر میرسه خیلی با قبل فرق کردم... امروز دوباره کتاب خوندم
یه کتاب جدید
چند روز پیش با دکتر قهرمانی صحبت کردم
علنا نگفت ولی فهمیدم حرفاش یه مفهوم داره: آدم باید تلاش کنه و ازم نخواست اون کاری که میخواستم به نفع خودم تموم کنم رو کنار بذارم.
فقط بهم گفت عجله نکن... خودتو باور داشته باش، به خودت اعتماد کن تا ببینی چه توانایی هایی داری.
یه کار دیگه هم انجام دادم: تحقیق از الان درمورد دانشگاه های آمریکا که آرت تراپی دارن.
تصمیم گرفتم جدی تر باشم
تصمیم گرفتم درس رو جدی تر از قبل دنبال کنم و بیشتر به طرح هام رسیدگی کنم. تصمیم گرفتم آدم خوبی باشم. تصمیم گرفتم عجله کنم تا به قول دکتر قهرمانی این زمان رو نبازم که اگه ببازمش تا آخر عمرم نمیتونم جبران کنم
تصمیم گرفتم اگه الان ازم بپرسن میخوای در آینده چی بشی؟ بگم میخوام در آینده موفق بشم!
تصمیم گرفتم این ۳-۴ ماهی که دکتر قهرمانی میگه آیندتو میسازه رو، ازش به بهترین شکل ممکن استفاده کنم.
تصمیم گرفتم بخاطر اهدافم تلاش کنم
من برم بخوابم کم کم.
شب بخیر
برچسب: میخواهم در آینده دکتر شوم,میخواهم در آینده معلم شوم,
نویسنده: رضا صادقی